تبليغاتX
JavaScript Codes
بیا اینجا کلی چرت و پرت بخون

بیا اینجا کلی چرت و پرت بخون



من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم چه بخواني چه براني


دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي
 ديده ام جاي تو باشد چه بماني چه نماني


من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني


ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني
بوسه يي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني


مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي
ور بكوشي ز دل من بگريزي نتواني


دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري
بوسه ات جان بفزايد بدهي يا بستاني


جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:36 توسط مامان و پسر |

گل رز

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:34 توسط مامان و پسر |

ای بهترین مرا در اغوش خود نگه دار....

به نام تک ستاره سرزمین عشق

تقدیم به تو که بدون وجودت هیچم، مهتاب تنهای دشتم

ای زیباترین موجود مرا در آغوش گرم خود نگه دار که امن ترین جای دنیاست

ای کاش قطره اشکی بودم و بر روی مژگانت متولد میشدم و روی گونه هایت می چکیدم

وکنار قلبت می مردم...

گرچه از من دوری ولی تا سر حد پرستش دوستت دارم و همه اینها را می نویسم

و تقدیم می کنم به تنها بهانه ی زندگیم که روزی ، ساعتی خواستم بگویم دوستت دارم و عاشقت هستم.

در آن لحظه که ذهن من از فواره ها بالاتر و از زندگی پر بارتر و از امید سرشار تر بود حس کردم تو رازم را از نگاهم خوانده ای

با این حال امروز قطره قطره عشقم را باتمام وجودم در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

به اندازه اسمان دوستت دارم بمان که بهار با تو زیباست....

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:23 توسط مامان و پسر |

 

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.

 

***

 

هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم.

 

***

 

بهاي عشق چيست بجز عشق ؟ (ماري لولا)

 

***

 

نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم

 

***

 

ديدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود مي رميدي مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه ناشكيبا مرا در پي خويش ميكشيدي

 

***

 

آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره
من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

 

***

 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

 

***

 

هرز نكن ثانيه هاي قفس را ،
شتاب كن !
ناب ترين لحظه من كه بسي خوشايندتر از پرواز است،
روياي پرواز با تو است ... !
بيا در رويا غرق شويم

 

***

 

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به یاری شانه های مهربانت
خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

 

***

 

ای کاش می شد مثل یه برگ زرد توی پاییز زندگی رو رها کرد و خود رو به دست باد سپرد... ای کاش می شد.

 

***

 

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

 

***

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

***

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

***

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

***

 

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

 

***

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

***

 

دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

 

***

 

با تو زندانم !
با تو آزادم !
با تو قفسم !
با تو انبوهي از تضادم !
سرخ و سبز ، صورتي و آبي ...
زمزمه مي كنم هر لحظه هرز ، ترا ...
بيهوده از بهشت سخن مي رانيم ...
تنها يك روز پريدن به آنطرف ديوار بهشت موعود است ...
پرواز كن قناري و نترس ...
آسمان براي تو بي انتهاست ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:28 توسط مامان و پسر |

 

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

***

 

همیشه بودی و هستی انتخاب اخرینم!

من میخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب یلدا برسم!

گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی
چی دارم برات به جز یه عالمه شرمندگی!

اینو میدونن تودنیا همه
هرچی از تو بنویسم کمه

 

***

 

fekr nakon az khateram to rafti hanozam to yade man neshasti rafti ama khateratet injast toyi ke ghalbe mano shekasti lahzehaye khobe ba to bodan hamishe to khateram mimone oon hame sedaghato yek rangi oon hame harfaye asheghone...

 

***

 

گفت : عاشقي مرد ، بیا به یادش لحظه ای سکوت کنیم .
گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم ، باید عمری را ساکت باشیم ...

 

***

 

Love مخفف عبارات:

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگي)!

 

***

 

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزی

 

***

 

زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم ام گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو نیز به آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم

 

***

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود

***

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

 

***

 

يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير...پر سوزترين گدازه از عشق بگير در هر نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير

 

***

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

 

***

 

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:19 توسط مامان و پسر |

   وصیت نامه

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:11 توسط مامان و پسر |

معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است .   8 ساله

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

۴ ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

۶ ساله

 

 

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . 

 ۷ ساله

 

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

۷ ساله

 عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 

 5 ساله

 

 

     از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:5 توسط مامان و پسر |

 

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد .

و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای قلبم آبرویم را به تاراج می برد . پس دوستت دارم ای بهترینم . مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی حتی اگر مال من نباشی .

 

همه آرزویم این است

نتراود اشک از چشمانت

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد  

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ......

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:1 توسط مامان و پسر |

خداوندا!

هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.

   

وقتی کسی را عاشقانه دوست می داری، شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است

   

اگر می خواهید به هرچه دست می زنید، طلا شود و در همه ی امور زندگی کامیاب شوید، لبریز از عشق و محبت باشید خدا به ما می گوید : هر کجا تو با منی ، من با تو ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:0 توسط مامان و پسر |

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

 **دوسش داری**

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:57 توسط مامان و پسر |

*غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:55 توسط مامان و پسر |

این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:54 توسط مامان و پسر |

به پاس دوستی

به پستوی خاطراتت سری بزن

انقدر از کلمه ها دور بوده ای که برخی از واژه ها

سالهاست خوابیده اند

از دوستت دارم شروع کن

این بهترین کلام برای شروعی دوباره است

برای کسانی می نویسم

 که در تن خسته و رنجورم با نیروی عشقشان

 حس نشاط و زندگی را افریدن

برای کسانی می نویسم

که تنها با کلامشان اشنایم و با چهرشان بیگانه

فقط این را می دانم

که کسانی هستند که نور امید را در دلم کاشته اند

امیدوارم که همیشه شاهد حضورشان باشم

به نوعی دوست داشتم تشکر کنم از

همه دوستان

*همتون رو دوست دارم*

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:52 توسط مامان و پسر |

تو پنجره بزرگي رو به روي من باز کردي.

تو کاري کردي که تا اخر عمر مديونت باشم.

تو چيزي رو به من ياد دادي که نمي دونستم

 من خيلي گم شده ام خيلي سرگردونم.آهه

..آهههههههههههههه

دوست دارم بشناسمت. دوست دارم بدونم کي هستي

خيلي سرگردونم. خيلي حيرانم

 

باز آي که تا به خود نيازم بيني

بيداري شب هاي درازم بيني

ني ني غلطم که خود فراق تو مرا

کي زنده رها کند که بازم بيني

 

هر روز دلم در غم تو زار تر است

و ز من دل بي رحم تو بيزار تر است

بگذاشتي ام  غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارترست

 

دلم پاره پاره است

همي گردد دل پاره

همه شب هم چون استاره

شده خواب من آواره

 ز سحر ياد خود رايم...

توي اون سکوت  ها چقدر حرف بود 

خيلي وقته قبول کردم که هميشه عاشق تنهاست

هر موقع بخوام خدا رو درک کنم

 به خودم مي گم ببين با يه آفريده اش چه به روزت اومد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:33 توسط مامان و پسر |

 

 به نام او ..و ..تو نازنینم

از زبان تو ای آسمانی ترین

عاشق

من تو و تو من هستم
دوست دارم بشناسمت. دوست دارم بدونم کي هستي
من عاشقی بیقرارم .. من عاشقی دلشکسته ولی دیوونه عشقم
من همونم که عاشقانه همیشه پیشت میمونه ..منو از خودت نرون دلبر
حديثم را كسي نشنيد نشنيد.. درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست
من همونم که تو اونو کشف کردی و بهش ارزش دادی
من همونم که خاک پاتو میپرسته..
من همون ذره ی ناچیزم که بچشم نمیاد اما با عشق تو زندست
من کسی هستم که عشقش یه احساس زودگذر نیست
من همونم که از عشقت سینه چاکه
و تو براش یه آرزوی محال شدی
من همون لیلی هستم که براش هیچ فرهادی اینقدر آهای سوزناک نمیکشه
من همونم که اگه نبودم تو خوشبخت بودی عزیزم
من همونم که فکر میکرد میتونه برات خوشبختی بیاره اما از دنیا سیرت کرده
و نذاشت طعم خوشبختیو در بهترین روزهای جوانیت بچشی
من باعث شدم الان تو تنها باشی و...آآهه
من باعث شدم تو حیرون و سرگردون بشی
من باعث شدم قلبو عشقی که فقط لایق عشق آسمونی خدای مهربونه اسیربنده ی ناچیزش بشه
من همونیم که بزرگترین جنایت و در حق عزیزترن کسش کرده
همنون جنایتی که قلبتو خسته و افسرده کرده...
عزیزم چرا منتظری اخه کاکتوس که گل نمیده!!
چرا دستای نازنینتو با خارای تن من ضخمی کردی؟
عاشق جونم انقدر خودمو بخاطر این اتفاقا سرزنش میکنم
همش آرزو میکنم که به خاطر عشق پاکت که به من هدیه کردی
بتونم لا اقل با حرفام قلب مهربونتو آرامش بدم تا کمتر تنهایو احساس کنی
هیچی سخت تر از تنهایی آدمو از پا نمیندازه...
همه ی آدمها نیاز به یه همراه و کسی دارن که تنهایشون و پر کنه
همه ی آدما به کسی نیاز دارن که دوسش دارن حالا اگه عاشقش باشن که بیشتر..
کسی که بهش تکیه کنن و پناه گریه هاشو ن باشه
یه همراه ..یه همراز... یه منجی.. یه عشق حقیقی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:31 توسط مامان و پسر |

جوک قشنگ

زباله ها را به موقع جلوی در بگذارید،با رفتگرها با احترام و محبت برخورد کنید،ماهیانه و عیدی آن ها را به موقع پرداخت کنید...این جا ایران است...ممکن است یکی از همین ها فردا رئیس جمهور شود

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:17 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:16 توسط مامان و پسر |

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

 

بيخيال از قصه مرگ صدام

 

بيخيال از اينكه بارون چشام

 

بيخيال از اين شكار دل تو

 

هدفش گم شده اين تير نگاه

 

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

 

بدون از دوريت نمي گيره دلم از دل سرد تو ميمره دلم

 

رودلم اين همه سنگيني نكن روزاي خوبمو باروني نكن

 

بيخيال از اين كه من پاي عشقت جون مي دم

 

بدون اين رو يه روزي عشق و بهت نشون ميدم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:15 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:8 توسط مامان و پسر |

                          

                  

                                 

        

                  

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:58 توسط مامان و پسر |

وقتی رفت دلبسته ی چشمای همدیگه بودیم
یه چیزی مثل اونی که مولوی می گه بودیم

وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم

از اونهایی که به یاد هر کی می مونه بودیم

وقتی رفت یه تیکه از گنبد نیلی کنده شد

سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد

وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره میاد

بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد

وقتی رفت هر دومون و گذاشت توی ناباوری
من بهش گفتم حالا اینبار نمی شه که نری ؟
وقتی رفت یه عالمه سوالا بی جواب شدن

ماهیا تو تنگنای بلورمون عذاب شدن

وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین

من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین

وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود

من نبودم زیر طاق آسمون اونم نبود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی
دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی
وقتی می رفت درا به روی هر دوی ما بسته بود

یه چیزی مثل یه دل تو این میون شکسته بود

وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد

ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد

وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درد دل دلم هیچ کسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت فهمیدم این کارا همش کار دله

خط زدم رو آرزوم گفتم نه دیگه باطله

وقتی رفت اشکام رو ریختم تا پشیمونش کنم

اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن

عاقلا رفتنش رو دیدن و دیوونه شدن

آخرین لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش
تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش

اما ان تصمیم ارغوانیش رو گرفته بود

پیش من بود ولی انگار که از اینجا رفته بود

وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود

همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود

وقتی رفت هیچی دیگه رفته و من بی خبرم

نامش و نوشتم اما کجا باید ببرم

بهتر اینه که بریزم اشکام و پشت سرش
تا شاید نباشه واسه ی همیشه سفرش
کاش بیاد مسافرش هر کی سفر کرده داره

کاش بیاد و یه دل رو از دلهره در بیاره

خداحافظ تمامی سفر کرده هامون

کاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:53 توسط مامان و پسر |

سمن بویان غبار غم چو بنشنند , بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند , بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند , بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند , بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند , برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند , بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند , دریابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند , اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر در مانند , در مانند

زچشم لعل رمانی چو می خندند , می بارند

زرویم رزا پنهانی چو می بندند , می خوانند

چو منصور از مراد انان که بردارند , بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند , می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند , ناز آرند
که با آن درد اگر در بند در مانند , در مانند
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:41 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:39 توسط مامان و پسر |

با هم زیستن
آفریدند
و با هم رفتند
به کجا ؟
به کدام دیار با این شتاب
به دیار عشق
به عمق وجود تو
به عمق وجود من
هدیه شان به ما
جانشان بود .
تا هرگز از یادشان نبریم و بخوانیم در وجود هم

آوای مهربانی را

آوای مهربانی را

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:38 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:36 توسط مامان و پسر |

 

بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل

 

سلام گل من ! از احوال پائيزيت چه خبر ؟! نکنه اشک به اون نگاه صدفيت نشسته باشه ؟! نکنه که يه وقت دور از چشم من يه دل ديگه جرأت کرده باشه قدم به صحن مقدس دلت بذاره ؟! اميدوارم که اينطور نشده باشه چون دل من همون دل پر از عطر بنفشه قديمي تورو مي خواد که توي هر کدوم از گنجه هاش فقط آيينه نگاه من آويزون باشه

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:35 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:31 توسط مامان و پسر |

بریای عشقت همیشه بجنگ اما هیچوقت عشقت را گدائی نکن .

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:30 توسط مامان و پسر |

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:28 توسط مامان و پسر |

 

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه گوشه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم

 

مثل گلها شاد میمیرم در هجوم باد میمیرم در تب سرخ تماشایش در شب میعاد میمیرم کنده و ساطور لازم نیست من خود"ای جلاد میمیرم من به پای آن که دستانش مشق عشقم داد"میمیرم آن که دایم مردنم می خواست خانه اش آباد میمیرم دیگر از مردن نمی ترسم هر چه باداباد"میمیرم

 

يک نفر ...يک جايي تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. ...يک نفر ...يک جايي در حال فکر کردن به توست

 


تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:27 توسط مامان و پسر |